پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
جهانی باش و جهانی فکر کن ! رازِ جهانی شدن، گذشتن از روزمرِّگیهاست . گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افقهای تازه . رازِ جهانی شدن دراین است که تو دنیایت را بزرگتر کنی ... وسعتِ دید چشمهایت را وسیع تر کنی ... از هویتِ ناچیز و غالب تنگ وجودِ اکنونت، به هویتی برسی با ظرفیتِ پذیرشِ بالا! ظرفیتِ تو بیش از این چیزی است که تا کنون بوده ... فراتر از چشم و هم چشمی و حسادت و کینه توزی ! ظرفیتت را بالا ببر ! از مرزِ تنگ نظری ها عبور کن ! سعی کن خودت را از شرِّ محدودیتهایی که باعث خشم و ناراحتی در تو می شود نجات دهی . جهانی شدن یعنی که تو، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت . فراتر از آدرسِ خانه و میزان ِ دارایی هایت . دنیا به خانه ی تو و همسایه ی دیوار به دیوارت خلاصه نمیشود . دنیا بزرگتر و فراتر از این است که تا کنون می اندیشیدی . جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگریها رها شوی ! جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی . یعنی که تو به جهانِ هستی متصلی ! یعنی سلولهای بدن تو با همه ی جهان در ارتباط است ! به ستاره ها نگاه کن و جهانی شدن را تجربه کن ! بزرگ بیندیش ! بگذار تا افکارت رشد کند . اجازه نده انسانهای حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند ، نا چیزها را رها کن و بزرگ شو . جهانی شو ! آنگاه دیگر از غیبت و بد گویی لذت نمی بری ! هرگز حسادت نمی کنی ، هیچگاه کینه ای به دل نمیگری ! هیچگاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی ! جهانی شو ! تا برای یک لقمه نان ِ بیشتر، سر کسی کلاه نگذاری ! جهانی شو ! تا بدون هیچ چشم داشتی به همه ی موجودات زنده کمک کنی ! جهانی شو ! تا از یک بُعدی بودن خارج شوی ! آنگاه در همه ی لحظات زندگیت خدا را لمس می کنی!... وقتی با کلمه ای ناسزا ، روبرو می شوی . وقتی کسی با کلمات توهین آمیز خطابت می کند . وقتی دشنام ها و حرفهای زشت و ناپسند از دهان کسی به سمت تو روانه می شود... ناراحت نشو ... به دل نگیر !!! چون اگر آن شخص اندک احترامی برای شخصیت خودش قائل بود ، به خودش اجازه نمی داد تا کلمات زشت از دهانش خارج شود و فحش و ناسزا بگوید . فقط نادانی او را ببخش !!! او خودش نیز نمی داند که چه بر سر خودش می آورد !!! در خونشم باز ِ نگاه کن! راحت برو حرفم نمیخوای بزنی خاصیتش ایـــن ِ. همین جوری گاهی به ضریح نگاه کن بگو آقا همین ِ هی بیام و برم آدم نشم. قشنگ زبون بریز . میری کنار حرم بگو آقا از من خوشت نمیاد؟! ناراحت میشی میام حرمت؟ اگه از من خوشت میاد خوب دستم رو بگیر دیگه. دوست نداری من آدم بشم. خوب اگه از من خوشت نمیاد پس چرا من هر سال بر میداری میاری حرمت؟! دلم برای شبای مشهد لک زده. گنبد طلایی امام رضا(ع) توی شب واقعا دیدنی ِ ! یا امام رضا(ع) اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من / دل من داند و من دانم و داند دل من. اما عقاب باران را دور می زند... باران را رد می کند از باران عبور می کند ... جرا که او بالای ابرها پرواز می کند !!! این اتفاقی نیست که برای همه رخ دهد .. باید عقاب بود تا از باران عبور کرد باید به فراتر از آنچه می پندارند رفت به بالای ابرها !!! لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند " . علی شریعتی تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت " . لویی پاستور باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند فردریش نیچه جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ...... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!! چقدر عجيبه که تا وقتی مريض نشی کسی برات گل نمياره چقدر عجيبه که تا وقتی گريه نکنی کسی نوازشت نمی کنه چقدر عجيبه که بی بهانه کسی هيچ وقت برات هديه نمی خره چقدر عجيبه که تا وقتی فرياد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده چقدر عجيبه که تا وقتی بچه نباشی کسی قصه برات نمی گه چقدر عجيبه که تا وقتی بزرگ نباشی کسی به قصه ات گوش نمی ده چقدر عجيبه که تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به ديدنت نمی آد چقدر عجيبه که تا وقتی نمردی کسی تو رو نمی بخشه
وقتی باران می بارد همه ی پرنده ها .. به فکر پناهگاهی هستند برای محفوظ ماندن از باران ... اما عقاب ...
...
.
.
با نوازشی خوابم کن
با بوسه اي بيدار
با محبت سیراب کن
گل عشق را
باز کن دستها را
در اغوش گیر گلها را
اسمان ابی را
ستایش کن داده ها را
شکر کن نداده ها را
ببین طلوع ماه را
بشمار ستاره ها را
بخند به کودکي
بگیر دستی
نوازش کن سری
ارام کن دلی
اغاز کن داستانی
بنویس شعري
بوسه زن بر گونه ام
مرا ببر به شهری
جایی که بگیری دستم
بخوان داستانم
زمزمه کن شعرم
بخند زیرا که با همیم
.
| Design By : Night Skin |




